رکسانا رکسانا ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

جوجو

رکسانا و آیسانا

جوش های رکسانا جون

رکساناجون از 20 روزگیت جوش غرور جوونی زدی 2 هفته طول کشید تا رفت . هر چی می گم بچمو از صورت بوس نکنید هیچکی گوش نمیده بابا علی از همه بدتره با اون ریشاش همش بوست میکنه بهش میگم بوس نکن بعد تو شیرین کاری میکنی بابا علی هم میگه ببین این چی کار میکنه مگه میشه بوسش نکرد . این هم عکس از صورت جوش جوشیت ...
7 بهمن 1392

چهل روزگی رکسانا جون

چهارشنبه 2 بهمن ماه شما چهل روزتون شد و مادرجون اومد و با هم بردیمت حمام انقدر خانم شده بودی اولین بار بود که تو حمام 20 دقیقه نگهت داشتیم تو هم تند و تند تو آب پا می زدی و بازی می کردی ما هم کلی ذوق می کردیم . این عکس بعد از حمام چهل روزگیته ...
7 بهمن 1392

اولین مسافرت رکسانا جون

چهارشنبه 25 دی ماه بود که بابایی از روز قبلش مرخصی گرفته بود و سه شنبه رفت دفترچه بیمه شماروگرفت چهارشنبه صبح من و شما رفتیم خونه فاطمه خانم و ناهار رفتیم خونه مادر جون و بعد با مادرجون راه افتادیم به سمت بابل خونه عمو قاسم اینا مامان جون اینا هم از سمت خودشون راه افتادن . خیلی خوش گذشت فقط شب اول چون شما رو اذیت کرده بودن تا صبح ناله کردی وخوب نخوابیدی فرداش نذاشتم کسی دست بهت بزنه گفتم اذیت میشی و شب خوابت نمی بره تا شب خودم پیشت نشستم و نذاشتم اذیت شی شب هم خوب خوابیدی خداروشکر. عکس تنهایی ازت نگرفتم این هم عکس با بابا علی که داشت باهات بازی میکرد ...
7 بهمن 1392

مدل خوابیدن رکسانا جون

رکسانا جونم از وقتی بدنیا اومد مدل خوابیدنش اینطوری بود که دو تا دستش بره بالا . اگر دستاش کامل بالا می رفت می فهمیم خوابش عمیقه اگه نیمه بالا بره می فهمیم خوابش سطحیه و الان بیدار میشه . عکسهایی از مدل خوابیدنت اینجا کامل بالا نرفته و تو هم خوابت عمیق نشده اینجا هم دستات پایینه و خوابت برد اینم عاقبت وقتیکه دستت پایین باشه و بخوابی سریع بلند میشی و به ریش ما میخندی که گولمون زدی ولی نمی دونی که ما هم دیگه فهمیدیم که تا دستات بالا نره کاملاً خوابت نبرده . ...
7 بهمن 1392

اولین بار برگشتن رکسانا جون

جیگرم یک ماهش بود که چون برنمی گشت من گذاشتمش رو یکی از بالشت های خودمونو رفتم تو آشپزخونه خدا رحم کرد که بابا علی بود و داشت نگات میکرد یکدفعه برگشتی و داشتی با صورت به سمت زمین می افتادی که  بابا تو این فاصله از بالشت تا زمین گرفتت و دیگه فهمیدم نباید تو ارتفاع بزارمت و باید همیشه رو زمین بزارمت . این عکس یه روزه دیگس که باز گذاشته بودمت و به کمر خوابیده بودی که یکدفعه برگشتی بابا علی هم ازت عکس گرفت اینم از یک زاویه دیگه ...
7 بهمن 1392

باز گذاشتن رکسانا جون

تقریباً هر روز از ساعت 11 که از خواب بلند می شیم تا ساعت4 بعد از ظهر پوشکت نمی کنم و بازت می زارم و تو هم خوشت می یاد و همش دست و پا می زنی روزی 4 دست لباس برات عوض می کنم و بعد می شورمت و پوشکتو می بندم و لباساتو تنت می کنم تا بابایی می خواد بیاد تمیز باشی . اینم عکسهایی از وقتایی که پوشکتو باز میکردم   وقتی بازی و داری میخندی اینجا هم جیگرم داره زبان درازی میکنه         ...
7 بهمن 1392

جشن رکسانا جون

13روزت بود که مامان جون اینا جشن گرفتن و خونشو تزیین کردن همه فامیلهای خودشون و با خانواده ی مارو دعوت کردن . اون شب خیلی خوش گذشت و همه تک تک از کوچیک و بزرگ تو رو یکی یکی بغل کردن و عکس انداختن و بعد از شام خانواده ی بابا و خانواده ی من هدیه هاشونو دادن . مادرجون و باباجون سرویس طلا سفید ایتالیایی برات خریدن و عمو سعید برات دستبند طلایی خرید و مادرجون دو تا النگو یکی طلایی و یکی سفید دایی هات یکی یک سکه تمام دادن و خاله فهیمه هم یک پلاک قلب و یک گوشواره گرد طلایی داد و بقیه هم هدیه هاشونو دادن و بابا علی هم برای من یک دستبند خوشگل طلا سفید و زرد خریده بود . بعد که مراسم تموم شد همه شروع کردن به بادکنک ترکوندن و یکی یکی نزدیک 80 تا بادکنک ت...
5 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جوجو می باشد